سونات مهتاب

یک مینیمال مشترک...

سلام دوستای همیشه خوبم!

متاسفانه این وبلاگ من دیگه روی سیستم من باز نمیشه!نمیدونم چرا؟؟

به پشتیبان پرشین وبلاگ هم ایمیل زدم اما عنوان کردن که یه کسی گزارش تخلف از من داده.خدایی مگه من چی توی وبلاگم نوشتم که با من اینطوری کرده؟؟؟ولی هرکی هست خیلی نامرد بوده.

این آدرس جدیده وبلاگمه،بهم سر بزنید.

موفق باشید.

www.soonatemahtab.persianblog.ir


نویسنده : فرزانه ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٩/۱٢


از بس خوش بود که دیگه حوصله ی این زندگی و نداشت،دلش میخواست بمیره !!!!

خوشی زده بود زیر دلش...

اما

پشت دیوار بغلی خونشون،یکی بود که حسرت یه روز خوش و داشت،اما هنوز حوصله

داشت تا زندگی کنه،چون امید داشت...

 

پی نوشت‌ ١ :خیلی ها شب و روز سعی میکنند تا بتونن توی زنگیشون خوش باشن،با

اینکه سختی زندگی گاهی آزارشون میده.اما خیلی ها هم اینقدر خوشن که دلیلی

برای سعی کردن ندارن.

پی نوشت ٢: شاید همین همسایه ی دیوار به دیوارتون دلش کمی خوشی میخواد،

پس شادیهاتو با دیگرون تقسیم کن.

پی نوشت ٣:دلم میگیره بادیدن اینهمه بی تفاوتی.اما اینا حقیقته،تلخ مثل زهر...


نویسنده : فرزانه ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٩/٥
تگ های این مطلب:تلخ مثل زهر 2


وقتی حرف میزنی همه  به حرفهایت می خندند...

دیروز شنیدم که پشت سرت میگفتند هذیان می گویی!!!!!!!!!

چه ابلهند که حقیقت حرفهایت را هذیان میدانند...

دلخور نشو! آنها طاقت قبول کردن حقیقت را ندارند،بگذار در هذیان زندگی کنند...

پی نوشت : خیلی ها برای فرار از تلخی حقیقت به خود دروغ می گویند.

 


نویسنده : فرزانه ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٩/۳


من ابرم تو بارون،این قصه خیسه خیسه...

حیف روزایی که بی تو به سر شد

حیف شبهایی که بی من سحر شد

تو بی من تنها،من از تو تنهاتر

حیف این عمری که تنها هدر شد

من سردم تو سردی،این دل نیمه جونه

میسوزه،میسازه،درب و داغونه

میلرزه حتی با چیک چیکه اشکام

مثه گنجشکی که زیر بارونه

لبهامون لبخند عشق و کم داره

دلگیرن روزامون،لحظه غمباره

دستاتو دستم کن خیلی محتاجم

پاییزم،میریزم،رو به تاراجم

آه،من ابرم تو بارون این قصه خیسه

خورشید و برگردون اینجا قدیسه

اعجاز بارون و باور کن وقتی

می خوای این احساس و از نو بنویسی

من ابرم تو بارون این لحظه نابه

این لحظه مخصوصه ماه و مهتابه

بیدارم یا اینکه میبینم خوابه

کی نیلوفر سر به قلب مردابه

اینجا قلب آدم ها بی فانوسه

رویاشون رویا نیست مثل کابوسه

اینجا چشمامون تو گریه میپوسه

من جایی می خوامو تو قده یه بوسه

با دستامون با هم دنیا می سازه

بی سقف و بی دیوار و بی دروازه

ما با هم هستیم و با هم میمیریم

مثل خورشیدی که داره می تابه...


پی نوشت:برای دلهایی که مثل همین هوای ابری گرفته اند.ابر و باد و بارون...

دل و اشک و هق هق...

 

 

 

 


نویسنده : فرزانه ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۸/٢٧
تگ های این مطلب:من ابرم تو بارون


سلام دوستای خوبم...

بالاخره بعد از دو ماه استراحت به خونه برگشتم.به جایی که بهش تعلق دارم.این مدت دلم برای همه چیز تنگ شده بود.دوباره من و وبلاگ...

سلام


نویسنده : فرزانه ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۸/٢٧
تگ های این مطلب:سلام


پشت اولین پاییز خاطره انگیز,

تو بودی و یک کوله پشتی و یه دنیا آرزو برای مدرسه رفتن!

یاد اولین گریه در حضور تنهایی...

وقتی مادر و پدر با لبخند در مدرسه بوسه بر گونه هایت گذاشتند و رفتند و تو ماندی و

همان دنیای مدرسه!که شاید اولین پاییز خاطره انگیز زندگیت بود.

که سالها گذشت و مزه ی این اول مهری ها برایت دیگر بی مزه شد.که تو بزرگ شدی و

دیگر برای اول مهر,شب ها خواب مداد و کیف نو و لباس نو و... نمی بینی!

حالا تو ماندی و خاطره مدرسه و نیمکت و زنگ تفریح و شاید مریم و نرگس و شیرین و

یاس و ...

یا شاید علی و مهدی و حامد و ...

یادش بخیر پاییز های پرشور کودکی و دوران مدرسه...

قطره باران(1):یادش بخیر مدرسه 22 بهمن(ابتدایی),شهید دستغیب(راهنمایی),رضوان

(دبیرستان),حنانه(پیش دانشگاهی)!یادش بخیر اولین کلاس در دانشگاه...(دانشگاه شمال)

قطره باران(2):که این اولین پاییز بعداز 16 سال درس خوندنمه که بی هیچ حضوری در

یک مکان علمی شروع میشه...

قطره باران(3):دلم برای همه ی خاطره های اول مهریم تنگ میشه!قدر همه پاییزاتونو

 بدونید.

 


نویسنده : فرزانه ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٦/٢۸
تگ های این مطلب:اول پاییز


وای خیلی خوش حالم...لبخند

امروز آخرین امتحان شوشوی عزیزمه... (ترم تابستونی)

دیشب رفتیم و بلیط گرفتیم تا بریم خونه مامان اینام...

30 ام ساعت 12:30

خیلی دلم واسشون تنگ شده,شوشو که 5 ماهه نتونسته یه سر به مامان اینا بزنه,باز

من که 2 ماه پیش یه 30 روزی شوشو رو تنها گذاشتم و رفتم...

فداش شم خوب درگیر کار و ترم تابستونیش بود...

دوماد عزیزه ی مامانه دیگهقلب

اینم یکی از همون روزای قشنگی که با هم رنگش کردیم عزیز دلم...

یه روز صورتی ...


نویسنده : فرزانه ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٦/٢٥
تگ های این مطلب:یه روز صورتی


چای داغ و پر رنگ و تلخ... 

                                                                                 یا                                                                                                                                                             

یک لیوان آبمیوه ی شیرین

وخنک...                                                                                                            

چه فرقی می کند,برای تویی که با همه تلخ تر از زهری...

پی نوشت:گاهی دیدی آدم هایی رو که احساس میکنن کسی هستن,اما نیستن؟آدم هایی که حتی فرصت همنشینی همراه با یک لیوان چای یا یک لیوان آبمیوه رو بهشون نمیدی!!!چون واقعا غیرقابل تحمل هستن.انگار از دماغ فیل افتادن...

 


نویسنده : فرزانه ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٦/٢٢
تگ های این مطلب:تلخ مثل زهر


امروز سفری داشتم به دنیایی رنگی....مواج و رویایی, مثل رنگین کمان.در گوشه ای از این دنیا ,مداد رنگی های زندگیم را در صندوقچه خاطراتم پیدا کردم. قطار رنگ ها در اندازه های کوتاه و بلند صف کشیده بودند. بیادم آمد در این جعبه مداد سفید و زردم را هرگز نتراشیده اما مداد سبزم آنقدر کوچک بود که دیگر نمی توانستم آن را به دست بگیرم.
رنگ سبز آن, در جای جای زندگی ام پخش شده بود. سبزی حضور عزیزانم, سبزی روزهای خوب زندگی و سبزی خاطرات شیرین و دوست داشتنی.

دشت بزرگی از درختان تنومندی که احساس سالها بودن و سبز زیستن را زنده می کرد...درختانی که میوه های قرمز و نارنجی ان نشانه بارور بودن زندگی, هستی و گذران عمرم بود.

مداد قرمزم که همیشه نقشی از قلبی کوچک بر آن حک بود ,قلب بزرگ و دوست داشتنی را رنگ کرده بود ....آنقدر سرخ و لبریز که گویی هر تپش آن جهشی خون بار داشت....قلبی که همیشه در زندگیم طنین روزهای اول را دارد و صدایش هرگز برایم خسته کننده نیست و هیچ گاه آرام نتپیده.

در این دنیای رنگی با رنگ آبی همیشه در جایگاه صداقت و پاکی خوب نقاشی می کردم. آبی نه به رنگ دریا, نه به رنگ آسمان بلکه به رنگ خدا.
من خدا را همیشه در رنگ آبی می بینم چون تنها او مظهر آبی صداقت و حقیقت را دارد.

در گوشه کنار نقاشی روزگار ,تکه های کوچکی از رنگ زرد و سیاه خودنمایی می کرد که نشان از جایگاه کوچک و کم رنگ ریا و تنفر را داشت که روزگار گاهی مجبورم می کرد این رنگها را از جعبه بیرون اورم و خطی بکشم.
رنگ سفید را هیچ گاه نمی دانستم کجا به کار ببرم....من پاک بودو پاک زیستن را در رنگهای سبز و قرمز و ابی تجربه کرده ام بدون نیاز به مداد سفید.

من مداد سفید را دست نخورده برای روز اخر گذاشته ام.
روزی که نه من, خالقم برایم در دفترش نامه ای زیبا و دلنواز بنویسد .نامه ای که انجا هم بتوانم با ان زندگیم را با رنگهای روشن و شفاف نقاشی کنم...

پی نوشت:گاهی دفتر نقاشی زندگی,ساده است و گاهی شطرنجی.اما با تو که هستم همه ی لحظه هایم شفاف م ساده است.من و تو رنگین کمان جوانیمان را با هم ادغام کردیم تا لحظه های زندگیمان سرتاسر رنگی باشد.من و تو ۵ماه است که نقاشی زندگیمان را باهم رنگ میکنیم.پر از لحظه های رنگی و ناب...


نویسنده : فرزانه ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٦/٢۱
تگ های این مطلب:نقاشی زندگی من


همیشه گفته ام که من عاشق بهارم... ولی باور ندارم که بدانی!
همیشه گفته ام که اگر بدانم یک روز از عمرم باقیست و بهار باشد و همه چیز بهاری دوست دارم همه آن روز را در دامن طبیعت... در سکوت... در خلوت من و تو و بنشینم و به صدای پرندگان گوش دهم... ولی باور ندارم که بدانی!
کاش همین امشب... بله همین امشب... تو وقتی خسته از کار روزانه به خانه بر می گشتی... لحظه ای به چشمهای خسته تر از خودت که می کوشد تا خود را شاد شاد شاد نشان دهدخیره می شدی و با برق زیبای چشمانت از او می خواستی که ساعتی با هم در زیر نم نم باران قدم بزنیم... و ... اگر هم باران تند تر شد... باز هم قدم بزنیم... باز هم... میدانی دوستت دارم گفتن هم در زیر باران صفای دیگری دارد... من به تو می گویم که دوستت دارم و تو تمامی آن دوست داشتن را در برق نگاهم می خوانی... سرم را بر شانه ات می گذارم و با عطر بهار مست می شوم... مست مست!


نویسنده : فرزانه ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٦/۱٩
تگ های این مطلب:من عاشق بهارم


برای عشق با شکوهم:

عشق می ورزم و می سوزم فریادم نه

دوست می دارم و می خواهم و پرهیزم نیست

نور می بینم و می رویم و می بالم شاد

شاخه می گسترم و بیم ز پاییزم نیست

تا به گیتی دل از مهر تو لبریزم هست

کار با هستی از دغدغه لبریزم نیست

بخت آن را که شبی پاکتر از باد سحر

با تو ای غنچه ی نشکفته بیامیزم نیست

تو به دادم برس ای عشق که با این همه شوق

چاره جز آنکه به آغوش تو بگریزم نیست
(فریدون مشیری) 

تقدیم به مرد زندگیم:حامد جونم


نویسنده : فرزانه ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٦/۱٧
تگ های این مطلب:فریدون مشیری